خرید بک لینک
قراره دو هفته ی دیگه من و تو از هم جدا بشیم . سی و هشت هفته ی تمام با هم بودیم . سفرهای طولانی رفتیم ، موسیقی های خوب شنیدیم ، خبرهای خوب و بد شنیدیم ، کلی فیلم دیدیم ، یه عالمه کتاب خوندیم ، عکس گرفتیم و خلاصه با هم زندگی کردیم . چند بار هم اجازه دادی که حضورت رو نادیده بگیرم و هر قدر که دلم می خواد دلتنگی کنم . الان بیشتر از هر چیزی مشتاق دیدنت هستم و در انتظار کشف گوشه و کنار شخصیت مستقلی که تو هستی. حتمن تکه هایی از خودم رو در تو خواهم دید. حتمن گوشه هایی از پدرت رو هم در تو خواهم دید ، اما این چیزی از ″تو" بودنِ تو کم نمی کنه . امیدوارم توی زندگیت شاد باشی اما غم رو هم تجربه کنی. دلم می خواد همیشه بخندی، ولی بیشتر دلم می خواد بلد باشی با وجود مشکلات هم بخندی. نمی تونم همه ی عمر جاده صاف کنت باشم ولی می تونم جوری تربیتت کنم که همیشه قوی باشی . دلم می خواد عاشق بشی و سخت عاشقی کنی با همه ی تلخی ها و شیرینی های عاشقی.

برچسب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد,نامه به کودکی که هرگز زاده شده,دانلود,نامه به کودکی که متولد نشد, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 7:10

وقتی دانشجو بودم، آخرهفته هایی که می رفتم خونه با مامانم عادت داشتیم ساعتها رو تخت ولو بشیم و راجعبه همهچی حرف بزنیم. غیبت کنیم و وراجی کنیم و با هم موافقت کنیم. اصلن خیلی با هم آدمهای موافقی بودیم. بعد ماسک میذاشتیم رو صورتامون، بعد میشستیم و هردفعه تعجب میکردیم که وای چقدر خوشگل شد پوستمون و مامان میگفت پوستت براق و درخشان شد و اینجور چیزای مادر دختری. درخشان رو هم یه چیزی شبیه دَرَخشان همیشه تلفظ میکرد و هی سربهسرش میذاشتم سر همین. مامانم یه هفته ای هست که اومده پیشم. خیلی خوبه. احساس میکنم توی خونهی پدری هستم گاهی. از زمین و زمان حرف میزنیم. بعد من بهش میگم این چیه پوشیدی؟ ندیده بودم. بعد اون میگه باز این چیه تن توئه؟ برو لباس گرم بپوش. بعد من باید ثابت کنم که به خدا همین الانم گرممه. بعد من میگم خیلی قند میخوریا. میگه بابا نیست آخه. بعد اون به من غر میزنه که خودت چند تا قند میخوری در روز اصلن؟ ... احساس میکنم دوباره بچهش شدم. اگه بنویسم از بودنش دلم گرم میشه لابد خیلی جملهی تکراری ایه اما خب دلم گرم میشه واقعن.

برچسب: دل گرمی,دل گرمی چت,دعای دلگرمی, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 7:10

احساس عجیبی دارم. احساس دلهره. دلهره ای از جنس اولین دیدار. اولین نگاه. باورم نمی شه که 9 ماه اینقدر زود گذشته. همین دیروز بود که من برای یه لحظه مبهم شک کردم به اینکه شاید وجود داشته باشه. همین دیروز بود که برای اولین بار قلب کوچیکش رو دیدم که توی بدن 8 میلیمتریش اولین تپشهاش رو شروع کرده بود. انگار همین دیروز بود … خیلی زود گذشت و حالا فقط چند روز دیگه مونده. چندروز دیگه که می تونم در درون خودم احساسش کنم و امنیت و گرمای درونم رو بهش بدم. کاش می تونستم مطمئن باشم که برای به دنیا اومدن آماده ست. نمی تونم. همونطور که هنوز خودم آماده نیستم. با این اشکهای بی دلیلی که روی گونه هام می ریزند نمی دونم دلم برای دیدنش تنگ شده یا اینکه می ترسم که مادر خوبی نباشم.

برچسب: ترس,ترسناک,ترسناک ترین فیلم 2016, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 7:10

انقدر حرف دارم که اصلن نمی دونم از کجا شروع کنم. از اتاق زایمان. از دردهاش. از اولین باری که صدای گریه ی نازش رو شنیدم. از اولین باری که گرمای تنش رو حس کردم ، از اولین باری که روی ماهش رو دیدم ، از اولین شبی که کنارش خوابیدم ، از اولین باری که شیره ی جونم رو بهش دادم ، از همه ی اولین بارها ...اما فکر نکنید که چون اولین بار بودند لذتشون بیشتر بود. هر بار که نگاهش می کنم ، هر بار که در آغوشش می کشم ، هر بار که بهش شیر می دم ، هر بار که کنارش می خوابم ، محبت بیشتری نسبت بهش تو قلبم حس می کنم. هر روز و هر شب خدای مهربونم رو شکر می کنم که این موجود ناز و قشنگ رو به ما داد تا با خنده های بی دندونش، قند تو دلمون آب بشه و جفتمون دلمون بخواد اونقدر فشارش بدیم تا چلونده بشه :) +این عکس هم تقدیم به همه ی دوستهای وبلاگی که این مدت نسبت بهم محبت داشتن و منتظر به دنیا اومدن جوجه بودن ^_^

برچسب: تو مرا جان و جهانی,تو مرا جان و جهانی مولانا,تو مرا جان جهانی چه کنم, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 7:09

دیروز امیر رفت تبریز. مامان اینا هم برگشتن اصفهان. من و کیان هم اومدیم و تلپ شدیم خونهی بابابزرگ و مامانبزرگ کیان. فعلن تا اطلاع ثانوی پناهندهایم. دلیل این پناهندگی هم وجود یه عدد حلقه در محل سابق بخشی از عضو شریف پسر جانه!d: طفلک جوجهم خیلی درد کشید. فکر نمیکنم فهمیده باشه چه بلایی سرش اومده. فقط یه دفعه دیده که درد داره. خیلی دلم براش سوخت. اون روز یهجوری گریه کرد که تا حالا من نشنیده بودم و واقعن فکر میکنم چندسال از عمرم کم شد… خلاصه که من بعد از ۲۸ سال به این نتیجه رسیدم که مرد بودن هم زحمت داره. بازم خوبه دیگه نه ؟ d: الان یاد اون روز برفی افتادم که برای اولین بار اومده بودم خونهشون. جالبه که اواخر آذر ماه بود. خاطرهش رو قبلتر اینجا نوشته بودم. هیچ فکرش رو نمیکردم هفتسال بعد،اواخر آذر ماه همراه جوجهم توی همین خونه باشم و اینا رو بنویسم. جوجهای که خوابیده و من هروقت به صورت کوچولوش نگاه میکنم دلم برای باباش تنگ می شه.

برچسب: هفت هزار سال پیش,ایران هفت هزار سال پیش, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 7:09

خودم هم قبول دارم که این روزها کمرنگم! اما خب دلیل واضحی داره. جوجه اصلن به کمتر از تمام وقتِ من رضایت نمیده! از صبح که بیدار میشیم با امیر پاورچین پاورچین از اتاق خواب بیرون میریم تا بتونیم وعدهی صبحونه دو نفرهیی به سبک قدیممون بخوریم که بیشتر وقتها پسرمون وسطش بیدار میشه و باز یکی از ما باید بلند بشه. غذا خوردنهای دو نفرهی طولانی جایِ خودش رو داده به غذا خوردنهای شتابزده و بعضی وقتها تنها، در حالیکه یکیمون جوجه رو بغل کرده و راه میره ، اونیکی صبحونه میخوره. با وجود سختیهای بچه داری ، با تمومِ بیخوابیها و دلنگرانیها و دور شدن از زندگی عاشقانهی دو نفره، صبحهایی که زودتر از خواب بیدار میشم و صدای نفسهای مردهای خونهم رو میشنوم، با هر دم و بازدمشون عاشقترشون میشم. مرد بزرگ خونه ،همون مرد خوابالوی سابق که حالا با هر صدا زدنی آمادهی همکاری با منه و چشمهاش رو با لبخند به روی ما باز میکنه. و مرد کوچولوی خونه که بامزهترین اتفاق زندگیه و وقتی گیج بیخوابی در آغوشش میگیرم فکر میکنم بهشت باید مثل تجربهی این لحظه باشه و بس. ^-^

برچسب: نگاه کن که غم درون دیده ام,نگاه کن که نریزد,نگاه کن که موم شب, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 7:09

دوستی کامنت زده بود و سوال کرده بود که بچه دار شدن ارزش سختیهاش رو داره یا نداره. راستش قضیه از این قراره که بچه دار شدن واقعن سخت و مشکله، برای دو نفری که عادت کردن که راحت زندگی کنن و هر جا دلشون میخواد برن و هر ساعتی دلشون میخواد بخوابن و سر کار میرن و ... بعضی روزها من و امیر هر دو انقدر خسته ایم که کیان رو میخوایم بفروشیم به حبیب – سرایدارمون – و خودمون بخوابیم :b بعد همون لحظه ناقلا یه دلبری میکنه که سر بغل گرفتنِ حضرت آقا با هم دعوامون میشه!!! مثلن پریشب در یکی از دفعاتی که بیدار شده بودم دیدم که هوای اتاقمون سرده و پتوی کیان نازکه ، اینه که بغلش کردم و آوردمش زیر پتوی خودمون. جاش رو که درست کردم، یهو دست کوچولوش رو صاف گذاشت روی گونهی من. دلم هری ریخت پایین ^_^ خلاصه اینکه بچه با همهی مشکلات و سختیها و بی خوابیها و کمر درد و هزار چیز دیگهای که دنبال سر خودش مییاره، انقدر شیرینه که آدم دلش نمیخواد یه لحظه بدون بچهش باشه. با تمام احساس خستگی که بعضی وقتها میکنم فقط یه لحظه خندهی کیان کافیه که همهش رو محو کنه. یعنی که خیلی سخته ولی ما که از داشتنش خیلی خوشحالیم *

برچسب: بچه داشتن یا نداشتن, نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 7:09

صفحه بندی